<<< مــرگ >>>
ديروزها با عشق قلبم به تپش مي افتاد
امروز با ترافيك حس مرگ
حول مويرگ هاي قلبم
روزگاري در بودن عشق
سايه ي سنگين مرگ را دورتر از افق
بي رمق در پس قله هاي جواني ميديدم
اما اينك
بويش را
در نخستين دم پس از هر بيداري
با باز شدن پلك هايم حس مي كنم
عشق هم از وحشت مرگ
آرام آرام از سينه ام كوچ مي كند
مسافرم ...
راه درازيست پشت سرم
با پستي ها و بلندي ها و پيچ و خم هاي بسيار
ديگر قصه هاي مادر بزرگ را به ياد ندارم
مرگ
كينه ي كهنه ي طبيعت
براي حفظ توازن
با مزه اي كشف نشده
سرانجام تو را به آغوش خواهم كشيد
اما نه اكنون
كار دارم
هنوز چند گرهي مانده
بايد بگشايم
حتي اگر كور باشد
ك ك

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۲ ساعت 4:53 توسط داریوش
|